آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

... پرنسس ما

بلندترین شب سال و خوشمزه ترین هندوانه ی دنیا . . .

    ” یلدا ” چه ذوقی دارم که حتی یک دقیقه بیشتر در کنار منی ! یلدایت مبارک . . .                 عزیز تر از جانم :   رویت به سرخی انار، لحظه هایت به شیرینی هندوونه؛ خنده ات مثه پسته و عمرت به بلندی یلدا . . . ...
5 دی 1393

ماه پانزدهم آترین به روایت تصویر . . .

تمام نا تمام من با تو تمام می شود . . . معنی امید توی چشمای معصومت خلاصه میشه . . .    شادی کن دخترکم!! خنده ی تو مایه ی نشاطمه . . .    دونستن حق تو ه بخواه، تلاش کن، حتما جوابی براش پیدا میکنی . . . زندگی یعنی تجربه، تجربه، تجربه . . . هر تجربه ای اولش با ترس همراه و قبل از هر تجربه ای از خودت بپرس :" ارزشش رو داره؟؟!!"    تنها دلیل زنده بودنم، هنوز هم بوی بهشت میدی . . . ...
5 دی 1393

ماه چهاردهم آترین به روایت تصویر . . .

هر روز که میگذره وارد یه مرحله جدید از دنیای رنگی رنگی تو میشم و مصمم تر از قبل تصمیم میگیرم برات بهترین باشم چون به معنی واقعی کلمه تو برای من بهترینی نازنینم. . .                                   پرنسس کوچولوی من دایره ی لغاتت بیشتر شده و هر جا هم که کم میاری با اشاره و در نهایت با گرفتن دست من و نشون دادن کاری که میخوای منظورت رو میرسونی آگین : آترین گو : گل گوب : توپ دد: دردر - بیرون بابا : بابا و بابا هادی مـــــامــــــــــــان: من و مامان زهره بی بی : بچه های خیلی کو...
4 آذر 1393

آترین و تئاتر قندک و بابا جون . . .

 یه روز خوب!!! فکر نمیکردم برات جالب باشه، یعنی چون هنوز سن شما برای درک قصه خیلی کمه اما صرفا" برای بودن با بچه ها و شنیدن موسیقی و دیدن عروسک های حیوونای مختلف بردمت تئاتر     حسابی محو حرکات عروسکا و رقصشون هستی فقط هر از گاهی با صدای دست زدن بچه ها دست دستی میکنی و وقتی قندک میاد بلند بع بع میگی برای پیشگیری از بهانه گرفتنت برات میوه و بیسکییت مادر برده بودم ولی کلا جذب تئاتر بودی آخر نمایش بچه ها روی سن رفتن تا با حیوونای دیگه قندک باباجون رو صدا بزنن تا بیاد ولی من فکر نمیکردم بشه که تو هم باهاشون بری خانوم جغده مهربون (اسم واقعیشون رو نمیدونم ) گفت شما با دخترتون بیاید بالا ت...
13 آبان 1393

ماه دوازدهم اترین به روایت تصویر . . .

بی مقدمه میرم سراغ عکسا چون خودشون گویای احوالات این ماه ما هست . . . این صحنه خیلی کم دیده شد چون بیشتر از قبل مشغول وروجک بازی بودی اولین تجربه ات در شهربازی که بیشتر برات عجیب بود تا هیجان انگیز   نگران بودم از توی تونل بترسی ولی خدارو شکر مشکلی نداشتی و ساکت و با تعجب نگاه میکردی چراغ ها و نورها برات جالب بود و میخواستی با دست بگیریشون اولین تجربه ی هندوانه خوردن پرنسس خانومی وووووی مامانی یخ کردم   یه روز بعد از اینکه کار آقا یوسف تموم شد و راه پله ها تمیز بود و هنوز کسی روشون راه نرفته بود با باباهادی کلی پله بازی کردی ول کن ماجرا هم ن...
19 شهريور 1393

تولد یکسالگی آترین جونی . . .

365 روزم رو با شوق لبخند تو شروع و با عطر نفس های پاکت به سر رساندم. . . یک سال از اولین دیدار ما میگذره و توی این یکسال مادرانگی را با تو و در کنار تو آموخته ام. . . دخترکم،  لحظه های با تو بودن لحظه های نانوشته ای ست که  تا دنیا دنیا باقی است در جانم حک می شوند در قلبم می نشینند. . .  دلیل زنده بودنم؛ آرزوی همیشگی من برایت سلامت، شادی، سربلندی و موفقیت روز افزون . . . آترینم بعد از کلی بالا و پایین کردن و شور و مشورت؛ بابا بهنام و مامان خاطره تصمیم گرفتن اولین سالگرد زمینی شدنت رو خیلی خودمونی و ساده با یه جشن کوچولوی سه نفره برگزار کنن جونم برات بگه ما هرچی سعی کردیم یه دونه عکس خوب  از شما بگیریم موفق نشد...
18 شهريور 1393

آتلیه پایان یازده ماهگی

اولین سالگرد ازداج سه تایی        من و بابا بهنام راحت کنار هم قرار نگرفتیم و این خوشبختیمون رو در درجه ی اول نتیجه ی لطف خدا و بعد تلاش و  تحمل سختی هایی میدونیم که به جا و نابه جا سر راهمون قرار گرفت... و حالا با وجود تو این خوشبختی عمیق تر و لذتش چند برابر شده، عزیز دلم امیدوارم در آینده  مرد مورد علاقه ات به بهترین شکل ممکن و در بهترین شرایط و همونطور که خداوند برات صلاح میدونه سر راهت قرار بگیره و در کنارش لذت ببری بهترین هدیه ای که امسال من و بابا بهنام میتونستیم به هم بدیم وجود تو بود و فکر کردیم بهترین کاری که برای شکر گزاری از خدا میتونیم بکنیم ثبت این لحظه های قشنگه تایادمون با...
1 شهريور 1393

ماه یازدهم آترین به روایت تصویر. . .

انقدر ماجراهای پیش اومده توی این ماه زیاد بود که با دیر اومدنم دیگه نوشتنشون خیلی برام سخت شده خیلی خلاصه و کلی بگم خدا رو شکر ( گوش شیطون کر و چشمش کور و زبونش لال!!!! ) از لحاظ وزن گیری خوب بودی و کم کم زمان خواب و خوراکت داره با برنامه میشه  همچنان آبمیوه و تخم مرغ برای من معضله اما در کل دیگه همه چیز و میخوری و با ما سر میز میشی و از غذامون میخوری با تابت میخوابی و من و بابا بهنام سعی کردیم کمتر؛خیلی خیلی کمتر از قبل بی بی انیشتین ببینی. از بین تمام اسباب بازی هات همچنان بیشتر از همه با مهره مهره ها و ماشین بازی میکنی. ولی هیچ چیز به اندازه ی کتاب سرگرمت نمیکنه                 ...
1 شهريور 1393

اولین تجربه ی خانه اسباب بازی . . .

نخودچی خانوم، آترین عسلی مامان از وقتی که قلقلی شدی یه وقتایی توی خونه بعد از کلی بازی و کتاب خوندن و رقصیدن و مدلای مختلف جنگولک بازی دیگه عقل بنده به سرگرمی دیگه ای نمیرسه با این هوای گرم و آلوده گفتم شاید خونه های اسباب بازی بتونه چاره ی کار بشه!! هر چند برای زیر سه سال مسئولیت قبول نمیکردند ولی با کلی خواهش و تمنا و اصرار رو تعهد مشروط به حضور خودم اجازه دادند  منم تصمیم گرفتم وقتایی که کم میارم یه سر دو تایی به اونجا بزنیم و یکم تنوع توی سرگرمی شما باشه البته دفعه ی اول خیلی دوتایی نبودیم با بابا هادی و مامان زهره رفتیم و آخرای تایمت بابابهنام هم اومد پیشمون خد ارو شکر همه چیزبرای اولین تجربه ات خیلی خوب پیش رفت،...
1 مرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد